|
از مرگ نترس از این بترس که وقتی زنده هستی چیزی درونت بمیرد
|
زياد وقت صرف
ساختنم نكردند؛ با هر چي كه دم دستشون بود ساختنم همين قدر كه ديگران باور كنند كه
وجود دارم.
و
من هر وقت كه بارون مي باره و گودال جلوي پام پر از آب مي شه و
آينه اي مي شه واسه ديدنم؛ چشمهام پر از اشك مي شه و به خودم
مي گم: بيچاره پرنده ها! حق دارند ازم بترسند. دلم كلي مي گيره.
شايد اگر من رو يك كمي بهتر مي ساختند، حالا يه مترسك تنهاي تنها توي دنياي
به اين شلوغي نبودم
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 28 مرداد1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ رقصنده مرگ |
چي
مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او
تشكر كنيم
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده
بود گله كرديم
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به
ديگران دريغ كرديم
چي
مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا
بخوانيم
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل
نكرديم
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم
و چي مي شد اگه ...
و
چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه 22 مرداد1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ رقصنده مرگ |
سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت: « پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم» والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم. پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.» پدر گفت:پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند. پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.» والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت. در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشيند.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت ... (؟)
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 18 مرداد1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ رقصنده مرگ |
گاهی یک مــــــرگ سرد و ساکت ... بهترین هدیه ایست که میشه از خدا گرفت (!) میدونم از زندگیت چیزی نفهمیدی ... از همون بدر تولد پات تو بیمارستان باز شد ! ./ خیلی سخته ... واقعاً برای یه بچه یازده دوازده ساله ! ./ میدونستیم که دیگه خوب نمیشی ... ولی تنها امیدمون خدا بود ./ چشم براهه یه معجزه از خدا بودیم ... که شاید اون معجزه ... رفتنت بود (؟) ./ فکر نمیکردیم به این زودی از پیشمون بری ... چند روز پیش بود که یادت رو کرده بودم ./ انگاری یه چیزی بهم گفت که دیگه امیدی بهت نیست ... وقتی داشتم اون حس و به مامانم میگفتم ... از خدا بهبودیت رو طلب کردم ./ شاید اینجوری بهتر بود ... شاید خدا نمیخواست تو این زندگی سردرگون نباشی ! ./ شاید نمیخواست با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنی ! ./ خدا یه صبری به مامان و بابات بده ... بیچاره ها برایه تو خیلی تلاش کردن، ولی ... ./ الان واقعاً نمیتونم چیزی بگم ... این بغض لعنتی بد جور گرفته ./ میدونم دوست خوبی برات نبودم ./ میدونم اون جور که ازم توقع داشتی برات نبودم ./ منو بابت کارایی که ناراحتت کرد ببخش ... ./ نمیگم همیشه به یادتم ... ولی اینو بدون که هیچوقت فراموشت نمیکنم ./ .:: دوست دارم ::. .::: آسوده بخواب فائزه جونم ... :::. 10/05/1387 روحت شاد ...
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 12 مرداد1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ رقصنده مرگ |
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 7 مرداد1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ رقصنده مرگ |
اون سالها یادت میاد؟ می دویدیم زیر بازارچه؟ در دکون آسِد مصطفی؟ خروس قندی؟...
تابستونا رو یادت میاد؟ بالای پشت بام؟ گزن و روزنامه و سیریش و یه گوله کاموا؟ چه دنباله بندی داشت؟ چقدر بالا می رفت؟...
یادش بخیر در مکتب خانه تخته شد رفتیم مدرسه انتظاریه. یاد آقا سراجی و ترکه بلندش به خیر...
یادته روز اول دانشگاه استاد بهت چی گفت؟...
یادته 28 مرداد چقدر کتک خوردم؟ پرستار بیمارستان یادت هست؟...
یادش به خیر شب عروسی من چه ها که نکردی چقدر خندیدیم...
یادته وقتی خونه اصغرو زدند من و تو و اصغر با اهل و عیال رفتیم فیروزکوه؟...
تمام این سالها با هم بودیم. وقتی تو رئیس دانشکده بودی و من هیأت علمی و قتی بازنشته شدیم و سرگرم نوه ها، همیشه با هم بودیم. قرار نبود رفیق نیمه راه بشی و منو ... »
حرفهام باهاش تمو نشده بود که پسر بزرگش گفت: «بلندش کنید.» پسر کوچیکش فریاد زد: «به حق شرف لا اله الا الله ... بلند بگو لااله الا الله.....»
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه 1 مرداد1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ رقصنده مرگ |
خسرو شکیبایی، بازیگر سرشناس تئاتر، سینما و تلویزیون در ایران در اثر عارضه قلبی درگذشت. بامداد روز جمعه، 18 ژوئیه (28 تیر)، گزارش شد که خسرو شکیبایی در سن شصت و چهار سالگی بر اثر سکته قلبی در بیمارستان پارسیان تهران از دنیا رفت. بر اساس آخرین خبرها، او چندی پیش به علت بیماری قند در بیمارستان بستری شده بود. شکیبایی با تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا وارد عرصه هنر شد و سال ها در زمینه تئاتر فعالیت می کرد تا این که مسعود کیمیایی در سال ۱۳۶۱ با انتخاب او برای نقشی کوتاه در فیلم خط قرمز او را به دنیای سینما کشاند. شکیبایی پس از خط قرمز در فیلم های دیگری چون رابطه یا دزد و نویسنده ظاهر شد اما علی رغم بازی خوبش چندان دیده نشد تا این که داریوش مهرجویی او را برای ایفای نقش اول در فیلم هامون انتخاب کرد. هامون نقطه عطف زندگی حرفه ای خسرو شکیبایی محسوب می شود. او با بازی در نقش حمید هامون یکی از ماندگارترین نقش های تاریخ سینمای ایران را رقم زد. نقشی که بعدها نیز او را در قالب های مختلف تکرار کرد و نتوانست از آن جدا شود. فهرست فیلم های خسرو شکیبایی پس از هامون فهرست بلندی است که در میان آن ها کیمیا ساخته احمدرضا درویش و کاغذ بی خط با کارگردانی ناصر تقوایی آثاری هستند که شکیبایی در آنها هنرمندانه ایفای نقش کرد و قدرت بازیگری اش را به رخ کشید. او چندی پیش نیز با بازی در اتوبوس شب ، آخرین ساخته کیومرث پوراحمد دوباره توانست مخاطبان سینما را شیفته بازی خود کند. این بازیگر دو بار توانست سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد را به خاطر فیلم های هامون و کیمیا به خانه ببرد و همچنین سه بار نامزد سیمرغ بلورین برای فیلم های یکبار برای همیشه ، سایه به سایه و کاغذ بی خط شد. علاوه بر سینما شکیبایی در تلویزیون نیز نقش های ماندگاری را ایفا کرد. از جمله سریال هایی که شکیبایی در آن به ایفای نقش پرداخت می توان به مدرس، کوچک جنگلی، تهران ۵۳، روزی روزگاری و خانهی سبز اشاره کرد. پنجهی عدالت، زیر گذر لوطی صالح، تراژدی کسری، هنگامهی شیرین وصال، بلیت تئاتر، پنجه به دست آوردن، صیادان، با خشم به یاد آر، بازرس، سنگ و سرنا، همهی پسران من، شب بیست و یکم و بیا تا گل برافشانیم نیز از جمله نمایش هایی هستند که شکیبایی در آنها حضور داشت. او همچنین مجموعه ای از اشعار شاعران معاصر ایران همچون علی صالحی، سهراب سپهری و عبدالرضا ملکیان را دکلمه کرده بود که منتشر شده است روحش شاد ... !
![]()

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 29 تیر1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ رقصنده مرگ |
مرد مستی در حال رانندگی از جاده منحرف شد و در حال پرت شدن به دره توانست شاخه ای را بگیرد...... خدایا مرا نجات بده...... فرشته گفت : آیا به او اعتماد داری؟ مرد گفت: بله دیگر لب به مشروب نمی زنم اصلا هر چه او بگوید. فرشته گفت: پس شاخه را رها کن. ... روز پدر مبارك برای خشنودیش ... یه دقیقه سکوت
... بابایی خودم روزت مبارک
![]()
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه 25 تیر1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ رقصنده مرگ |
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم جان گفت نسیه نمی دهد مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟ لوئیز گفت: اینجاست " لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر." لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن " مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد لوئیز خداحافظی کرد و رفت فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 21 تیر1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ رقصنده مرگ |
در بیمارستانی٬دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود٬بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم صحبت می کردند؛از همسر، خانواده،سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعدازظهر،بیماری که تختش کنار پنجره بود،می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید،برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی اشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن٬به منظره ی بیرون٬زیبایی خاصی بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد٬هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمین بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بلاخره توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب٬با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظری دل انگیز را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود! امیدوارم چشم دلتان همیشه روشن باشد
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه 18 تیر1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ رقصنده مرگ |