تبليغاتX
رقــص مــــرگ

رقــص مــــرگ

نمیــدانم کیم من! آدمم، روحم، خدایم ! یا که شیــــطانم؟

 

 

مگذار که از ابریشم من حله ببافند

                                     در پیله ی من حسرت پروانه شدن بود

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت5:46توسط هديه آ.م.ك | |

بصورت خیلی اتفاقی وقتی از اتاقم خارج شدم... و داشتم با بچه خواهرم بازی میکردم ... شبکه 3 سیما برنامه ای گذاشت و منو وادار به تماشای اون کرد. ( دقیقا چند دقیقه پیش )

در این برنامه فردی بنام جواد میخواست با موتور از 22 اتوبوس واحد بپره و به قولی رکورد بشکونه!

با گفتگو هایی که در برنامه پخش شد متوجه شدم که این جناب هیچ تمرین قبلی نداشته و افراد زیادی به مخالفت برخواسته بودند و اصرار به لغو آن داشتند!

بماند که قبل از پرش این مرد چقدر اظهار نظر کردیم. منکه گفتم موفق به پرش نمیشه و نباید همچین کاری رو بکنه!

وقتی که برنامه به مرحله نمایش پرش جواد آقا رسید هممون بی صدا به تصویر ِ تلویزیون ذول زده بودیم ...

تا اینکه جواد آقا پرید و بر خورد کرد با اتوبوس و ...

صدای نالمون بلند شد و به صحنه حادثه خیره شدیم...

آخه این چه وضعیه؟ چرا بین اتوبوسها فاصله بوده؟ چرا وقتی میگن اتوبوسها 22 تا بوده یهو شد 25 تا؟ ( البته دقیق نمیدونم چند تا اتوبوس بود اما میدونم تعدادش بیشتر بود! ) چرا قبل از اجرای این نمایش یه تمرین نکرده بود و با اونکه افراد متخصص راضی به انجام این کار نبودن باز افرادی در گوش طرف میگفتند نه تو میتونی، مردم هر چی بگن!، سرعتت رو فلان کن! من بیست و پنج سال سابقه دارم این کار رو کن اونکار رو کن!

یه راننده شرکت واحد بعد از اجرای نمایش داد میزد که گفته بود "دو تا اتوبوس دیگه بذارید که فاصله نداشته باشه !" بعد اون کارگذاره داد میزد "خود مسئولشون میدونستن چکار کنن ! " ( آره میدونستن چه کار کنن جوون مردم سر ِ هیچی بمیره! )

تازه متوجه شدن که این جواد آقا نهایت پرشش 42 متر بوده نه 55 متر!!!!

چرا واقعا ما برنامه ریزی درست حسابی نداریم؟ حالا این هیچی ... اون بنده خدا اگرم میخواست مخالفت خودش رو اعلام کنه اطرافیان نمیذاشتن و بدبخت جونش رو از دست داد!!!

چرا تو کیلیپی که ساختن یه پدر و فرزند رو از جلوی دختر ِ کوچیکش ( دختر جواد آقا ) رد کردند و مثلا نشون دادن که با چه حسرتی داره به اونها نگاه میکنه؟

مــُردن اون شخص به کنار، به بازی گرفتن احساست ِ یه بچه هم به کنار!

بخدا انقدر اعصابم رو بهم ریختن که تا برنامه تموم شد اومدم آپ کردم!

یه کم برنامه ریزی نداریم! همش میخوایم بهترین باشیم اما نمیدونیم چه جوری؟

بی جهت نیست که به ما میگن جهان سوم!!!

این از این بنده خدا، اون از پیمان ابدی که در چه فیلم ِ مسخره ای از دنیا رفت... !!!


واقعا برای خودمون واقعاً متاسفم !!!!...



+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت18:43توسط هديه آ.م.ك | |

مــدرسه ها باز شدن و منم راهی مــدرسه جدیدم شدم!

مــدرسه جـــدید بنده قبلا دبیرستان ِ پســرونه بوده که وقتی سال سوم دبستان بودم به مدت دو هفته اونجا مستقر شده بودم ( چون اون موقع لوله ی مدرسمون ترکیده بود ! ) ...

اون موقع ها که کوچولو تر بودم این مدرسه برام خـــیلی بزرگ بود و همش توی مدرسه گم میشدم – منم فضول !!! – اما حالا که رفتم دیدم نه بابا! همچین هم بزرگ نیست!

روز اول که رفتم مدرسه همه ی بچه هایی که پارسال باهاشون بودم یه گوشه نشسته بودن. راستش حوصلشون رو نداشتم ( بیشتر حوصله نداشتم باهاشون سلام و علیک کنم ) و یه گوشه نشستم و منتظر دوستام شدم تا اینکه یکی از دوستای قدیمیم رو دیدم... (هنوز که هنوزه نرفتم پیشش! )، با اونکه دو تاییمونم متوجه حضور همدیگه هستیم اما بخاطر اختلافی که پارسال پیش اومد رابطمون به کل قطع شد.

فکر کنید چهار سال با یه نفر دوست باشید و طرفم شده تمام هستی شما اونوقت بخاطره یه مسئله یا بهتر بگم سوء تفاهم رابطتون کلا قطع بشه!

یادم میاد سال اول دبیرستان وقتی دفتر خاطراتم رو بهش دادم برام چند صفحه خاطره نوشته بود و حتی جای اشکاش رو دفترم خودنمایی میکرد. خودش نمیدونه اما بخاطرش جلوی خیلی ها وایستادم. دوستای سال اولم خیلی ازش گلگی میکردند چیزایی میگفتن که اونموقع نمیخواستم قبول کنم ولی الان برام ثابت شده!

شاید مطلبی که دارم مینویسم رو بخونه و راستش از قصد اینارو مینویسم تا بدونه دیگه هیچ احساسی نسبت بهش ندارم. دوستش دارم اما نه مثل اونموقع که براش میمردم! تازه فهمیدم هرکسی یه ارزشی داره... !!!

خلاصه وقتی دیدمش خواستم برم طرفش اما منصرف شدم. بعد از ظهری یادش رو کردم، دیدم چه خاطره های خوبی باهم داشتیم برای همین تصمیم گرفتم فردا برم پیشش. خوب نیست که انقدرم بی معــرفتی کنم... !!!! ولی خب؛ خیلی زود همدیگر رو فراموش کردیم... باز خداییش یه معرفتی داشت تابستونی بهم زنگ میزد اما راستش رفتاری از خودش نشون داد که واقعا ازش بدم اومد... البته هر دو اشتباه کردیم ولی بازم ...

بدبختانه باز شدن مدرسه ها با بنایی خونه ی ما شروع شد! نمیدونید چه مصیبتی ِ! تا میرسیدم خونه لباسام رو عوض میکردم، ناهار میخوردم و میرفتم کمک! بیشــتر سعی میکردم بچه ( خواهر زاده کوچیکم ) رو نگه دارم – من تو خونه صداش میکنم بچه! - البته اونم همش غر میزد و میخواست که بغلش کنیم و راش ببریم ! منم که زور حالیم نمیشد!

این دو هفته ای اتفاقات جالبی افتاد و قصد دارم دربارش صحبت کنم. مثل اندیشه دوستان از زندگی !

کلاس ما شده تجمع جانوران بی سرپرست! از اونجایی که ما رشتمون تجربی ِ هرچی جونوره راشو کج میکنه میاد تو کلاس ما ( فلک زده ها! ) منم گفتم اینا میان تا تشــریحشون کنیم !

واااای سر ِ زنگ ِ فیزیک یه خرخاکی طفلی ِ بیچاره از پنجره اومد تو کلاسمون این دوستم کل زنگ چشمش به این فلک زده بود! از شانسش خرخاکی ِ اومد زیر ِ پاش... رنگش شده بود مثل ِ گچ! ترسیده بود.. نه میتونست فرار کنه نه چیزی بگه منم مُرده بودم از خنده!تا اینکه دبیرمون از دوستم پرسید چی دیده انقدر ترسیده منم جواب دادم یه موجود بدبخت راشو گم کرده اومده زیر ِ پای ِ فلانی !

از اونور دیروز زنگ دین و زندگی یه مارمولک ِ کوچولو اومده بود تو کلاس... بچه ها ترسیده بودنو کلاس رو گذاشته بودن رو سرشون! تا اینکه دبیر محترم دین و زندگی اومدن و با شجاعت ِ کامل دنبال ِ مارمولک ِ بیچاره کردن اما این مارمولک قصه ما از یه سوراخی در رفت ولی یه خرخاکی دیگه جای اون به شهادت رسید!

دبیر دین و زنگیمونم میگفت شما چه جوری میخواین برین رشته پزشکی!

خداییــش خــیلی خندیدیم، سوجه هم پیدا کرده بودیم و مرتب میگفتیم خیلی حیف شد دیگه خانوم نمیتونه درس بپرسه و امثال ِ اینا ...

راستی دبیرانی که ازشون تو وبلاگم یاد کرده بودم خوشبحتانه یا بدبختانه دیگه دیبرای ِ امسالم نیستن اما خب دبیرای شایسته دیگه ای جاشون اومدن ....

خب فعلا تا همینجا داشته باشید_منتظر نظراتون هستم _ بــدرود...


+نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت22:56توسط هديه آ.م.ك | |

 

شوهر خواهرم قراره بره چین جنس ( گوشی ) بیاره. بهش گفتم یه گوشی خـــفن و خوشــگل و توپ ( سونی اریکــسون ) برام بیاره ...

قراره تمام مسئولیتهای درسی بچه خواهرم رو به گردن بگیرم و ازش یه نابغه بسازم ( یــا عــــلی !!! )  تا برام گوشی بیارن ...

حالا موندم چه گوشی بگم بیاره !!!!!

امــروز چشــم افتاد به مدل دَبــِلیو وان ( شرمنده تایپ انگلیسیم قاطی داشت!! )  خوشگله، بد نیست!

به نظر شما چی بگــیرم؟

 از اونجا که سونی رو بیـشتر ترجیه میدم اگه میشه مدل سونی بگین.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت7:34توسط هديه آ.م.ك | |

راستـش رو بخواین فرصت نکردم پستی که قصد داشتم آپ کنم رو تایـپ کنم . این چند وقته خــیلی سرم شــلوغه !!!

هه! مــدرسه هام بــاز شدن ... اصلا دوست ندارم برم.

از مهر ماه به بد ســرم به شــدت شــلوغ میشه برای همین دیر دیر آپ میکنم اما مــرتب میام نــظرات قــشنگتون رو می خونم. منو بی نظــر نذارید ...



مممم؛ همــین... فـعلا_ ...

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت8:56توسط هديه آ.م.ك | |


چند وقته دارم وسایلم رو جمع می کنم. دیشب که می خواستم دفتر، کتابام رو یک جا کنم کلی خرت و پرت باحال از بچگیم پیدا کردم !تا هر کدومشون رو پیدا می کردم کلی ذوق می کردم و خاطراتی که باهاشون داشتم رو مرور می کردم.

تا اینکه ... دفتر انشاء سال دوم راهنــمایی ام رو پیدا کردم !!!!

داشتم انشا هایی که اون موقع ها می نوشتم رو می خوندم که چند تا از انشا ها چشمم رو گرفت و گفتم بهتره بذارم تو وبلاگم...

موضوع یکی از اون انشاءها این بود: یک بند بنویسید و کلمات زیر را در آن به کار گیرید . ( کلمه هاش رو پیدا نکردم ! )

« صبح بود، صبح فراموش نشدنی بود. کوچه ها در سکوت به سر می بردند. آسمان به رنگ سیاه در آمده بود. انگار روز قیامت فرا رسیده بود. صدای اذان دل آقایم را شاد کرد. مردم یکی یکی از مناظر ( منازل ) خود بیرون می آمدند و به سمت مسجد رهسپار شده بودند. اخلاق آقام بسیار عجیب شده بود، بیش از اندازه مهــربان شده بود انگار می دانست می خواهد به شهادت برسد. ( هر کی ندونه انگار اونجا بودم !!! )

هنگامی که قدم بر مسجد گذاشتند و برای نماز خواندن آمده ( آماده ) شدند، مردم پشت سر وی اقتدا کردند.

رکعت دوم بود، شخصی از میام مردم نمازش را شکست و به سمت آقا حمله کرد. با آن شمشیر زهر آلودش فرق آقایم را شکافت. آقایم با آنکه مجروح شده بود، سعی کرد تعادلش را به هم نزند و نماز را به پایان برساند.

بله، آقایم، امیرالمومنین علی (ع) بود که با لبان روزه به شهادت رسیدند. »

" 84.10.14 "

موضوع انشاء دیگرم این بود: از زبان یک حیوان یا شیء 7 سطر بنویسید.

« من یک الاغ هستم. (  ) الاغی که همیشه در رویاهایم مردم با من خوب بودند، نمی دانم چرا مردم همش از الاغ بد می گویند شاید چون گوش های درازی دارم یا شاید چون صدای اَر اَر دارم، گوشی ( گوش ) خراش است. چرا هنگامی که کسی چیزی نمی فهمد می گویند الاغ یا اسم همسرم خر را می آورند. چرا به ما می گویند نفهم؟ چرا چون برای شما بار کشی می کنیم؟ خودتان بگویید. »

" یادم میاد سر این انشاء ( اولش که گفتم « من یک الاغ هستم » ) خنده ای بچه ها رو گرفته بود که بیا و ببین !!! بعد که انشام تموم شد همه برام دست زدند !!!!

یه انشا دیگه ای هم درباره شجاعت حضرت ابولفضل پیدا کردم که راستش خودم فرصت نکردم بخونمش !!!

از طرز نوشتنم، طرز تفکرم، غلط دیکته هایی که داشتم، خــطم و ... خندم گرفته بود اما بازم فکرش رو که میکنم می بینم بدم ننوشته بودم !

یادمه سال دوم و مخصوصا سال سوم راهنماییم دبیرای محترم ِ ادبیاتم همیشه می گفتن من انشام رو بخونم. بیشتر بچه ها اصرار می کردند! همیشه این دبیرای محترم منو تــشویق می کردند که مرتب بنویسم و در آینده نویسنده بشم.

بخاطر همین تشویق های دبیرانم چند تا داستان نوشتم و برای مسابقه ای که تو مدرسون برپا کرده بودند فرستادم اما متاسفانه دیگه به دستم ندادن ...

نسخه اصلی این متن ها رو تو ادامه مطلب گذاشتم.شرمنده اِسکـَنـِرم رو جمع کردم با گوشیم عکس گرفتم ! یکم کیفیتش پایین ِ ... دیگه ببخشید ...

فعلاً _ بدرود ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت15:5توسط هديه آ.م.ك | |

+نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت14:22توسط هديه آ.م.ك | |

از تاریخ پانزدهم شهریور تا آخر شهریور کتابهای درسی توزیع میشه. منم دیروز کتابام رو خریداری کردم و دو سه تا دفتر هم برای سال تحصیلی جدید تهییه کردم که قوت قلبی باشه میخوام برم مدرسه. راستش رو بخواین من از بچگی عاشق دفــتر بودم.

اون موقع ها مادرم دفترهای تعاونی بـهم میداد و من از اینکه میدیدم دوستای مدرسه ایم همه دفتر فانتزی داشتن به مادرم شر میریختم که منم از این دفترها داشته باشم. اما الان برعکس، به مادرم شر ریختم که برام دفتر تعاونی بخره و مادر بیچارم هم چاره ای جز اطاعت کردن نداشت. امسال یکی از خواهرزاده هام میره سال دوم دبستان، خواهرم براش یه عالمه دفتر تعاونی خرید. اما هم من و هم خواهرم بهش گوش زد کردیم که عمــرا از این دفترا استفاده کنه! ...

دیشب که داشتم کتابهام رو جلـد میکردم، خاطرات سال پیشـم برام زنده شد. واقعا یادش بخـیر. البته نمیگم سال خوبی بود اما بدم نبود!

وظیفه خودم دونستم که همینجا از دبیران محترمی که واقعا برام زحمت کشیدن تشـکر کوچیکی بکنم. البته به جرات میگم که هیچ چیزی نمیتونه جبران زجماتی که این عزیزان در حقم کردن باشه!



ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت2:28توسط هديه آ.م.ك | |

چه تدبير ای مسلمانان كه من خود را نمی دانم! ... نه ترسا و يهوديم، نه گبرم نه مسلمانم

نه از خاکم، نه از بادم، نه از آبم، نه از آتش نه ازعرشم، نه ازفرشم، نه از فینم، نه از کانم

نه شرقيم، نه غربيم، نه بریم، نه بحریم ... نه اركان طبيعيم، نه از افلاك گردانم

مکانم لا مکان باشد، نشانم بی نشان باشد ... نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم

دویی از خودبرون كردم، یکی ديدم دوعالم را ! ... یکی جويم، یکی گویم، یکی دانم، یکی خوانم


+نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت23:8توسط هديه آ.م.ك | |

چند هفته پیش همراه برادر و یکی از دوستام رفتیم چیـتگر برای دوچرخه سواری. چند سالی بود که دوچرخه سواری نکرده بودم ... آخرین باری که دوچرخه سواری کردم فکر کنم چهارم دبستان بودم!!!!

وقتی اومدم سوار دوچرخه بشم به رکاب سوم نکشـید که دیدم یه درخت ِ داره مســتقیم میاد به طرفم! ... وای از خنده منفجر شده بودم! از اونورم تو پــیست شــلوغ بود و میــون اون همه آدم برادرم شروع کرده بود به مسخره کردن من!

اما خداییش دوچرخش خراب بود.. منم به زور دوچرخه برادرم رو گرفتم و آروم آروم رکاب زدم تا اینکه تونستم کنترلش کنم و دیگه راه افتادم و از همه سبقت میگرفتم. بدبختی بوق نداشت مجبور میشدم خیلی محترمانه داد بزنم و بگم لطفا برید کنار!

یه مسئله ی دیگه که حرصم در اومد اونجا، این بود که وقتی سرعت میگرفتم و میرفتم، تو سر بالایی برادرم داد میزد که وایسم! یعنی واقعا چند بار میخواستم دوچرخه رو تو سرش خراب کنم اما خب بیت المال بود و نمیشد ... بعدشم میون ِ اون همه آدم زشت بود یه مرد از یه زن کتک بــخوره!!!

دوستم که میگفت هدیه بیا رشته ورزشیمون رو عوض کنیم و بریم دوچرخه سوار شیم !!! ... وااااای؛ اصلا نمیدونید این دوچرخه چیه... دیگه تو راهه خونه من هی غر میزدم که دوچرخه میخوام.

خوش به حال ِ این پسرا که میتونن دوچرخه سواری کنن. تو جامعه ما یه دختر اگه دوچرخه سواری کنه تو خیابون یا پارک، انقدر بی فرهنگ بازی در میارن این ملت ما مخصوصا این پسرای به دوران رسیده، که واقعا آدم خجالت میکشه! ... بهتره یکم خودشون رو اصلاح کنن.

یادش بخــیر؛ من دوچرخه سواری رو مدیــون پدرم هستم. واقعا یادش بخــیر....

اون موقع پدرم برای خواهرم یه دوچرخه دست دوم ( البته من فکر میکنم قــدمتش به 60 سال میرسید ! ) خرید بعد از چند سالی که دوچرخه برای خواهرم کوچیک شد دادنش به من !

اون موقع ها که برای چرخ ها ... کمکی داشت همیشه فکر میکرم اون دوچرخه موتورمه و میرفتم مسافر کشی تو خیال ِ خودم. من از همون بچگی خیلی رویاپرداز بودم. کــلا متولدین اســفند ماه خیلی رویا پرداز و خیالباف هستند و اینو واقعا راست میگـــن ... !!!! ... اما از وقتی کمکی های دوچرخم برداشتم فکــر میکردم اون موتوری که یه مدت باهاش مسافر کشی میکردم شده موتوره مسابــقه !!!! برای همین ، بخاطر ِ سرعت زیادم، میفتادم تو باغچه و دست و پام کبود میشد ... اما خب؛ مسابقه برد و باخت داره. فقط نمیدونم چرا همیــشه هم اول بودم...

پـدر خدا بیامرزم اون موقع ها خیــلی حوصله داشت! .. بعد از ظهر جمعه ها منو خواهرم رو بر میداشت میبرد تو کوچه یادمون میداد بدون کمکی چه جوری خودمون رو کنترل کنیم. من زود یاد گرفتم، اما خواهرم نه... میترسید ... به منم حسادت میکرد که چه زود یاد گرفتم...

چند سالی با همین دوچرخه قــهرمان سر کردم... تا اینکه هر وقت میرفتم پارک بچه ها منو مســخره میکردن. میگفتن دوچرخه کوچیک تر از این نبود سوار بشی؟ ... منم اون موقع اگه این زبــون رو نداشتم نمیدونم چیکار میتونستم بکنم! با گســتاخی تموم جوابشون رو میدادم.قشنگ چشم تو چشم میشدم و میگفتم " مگه مال ِ توئه؟" ... " به توچه؟ " و ...

وقتی پدرم دید دیگه دوچرخم واقعا کوچیک شده بـُرد بفــروشه و یکی دیگه برام بــخره ... اما ... فــروختن دوچرخه یه طرف، خریدن یه دوچرخه جدید هم یه طرف دیگه ...

هه! پدرم رفت تا بــخره... تقصیری هم نداشت. اون دوچرخه فروشی که آشنای پدرم بود جمع کرد و پدرم دیگه دنـبالش رو نگرفت.

اما .. وااااای خدا... فــکر کنم عاشق شدم... نمیدونید این دوچرخه لــعنتی چقدر باحاله... اصلا آدم عــشق میکنه وقتی سوارش میشه...

واای ،فکر کنید .. دم  صبح که هوا یه جورایی گرگ و میــش میشه .. یا اینکه هوا کلا ابــری باشه... تو یه جاده ســرسبز و پر درخت... آدم دوچرخه سواری کنه... وااای؛ واقعا آدم احساس خوشــبختی میکنه اون لحظه...

اصلا یه حس ِ باحالی به آدم دست میده... منکه حس میکنم خوشــبخت ترین آدم روی زمینم ... هر چی بگم کم گفتم چون واقعا اون حسی که بهم دست میده رو نمیتونم توصیف کنم...

به امــید روزی که دوچرخه بگیــرم و به آرزوهام برسم... ایدون باد

+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت0:41توسط هديه آ.م.ك | |